وای خدای من ..
امروز احساس می کنم که دنیا با تموم بزرگیش
برای من تنگ و تاریکه..
احساس می کنم که یه چیزی مثل کوه
رو دلم نشسته و داره خفه ام می کنه..
این قلب خسته ام هم خسته تر شده
حتی دیگه کند تر از همیشه می زنه ..
به در و دیوار که نگاه می کنم
می بینم همه چیز برام غریبه
همه چیز تهی .. بدون احساس و سرده..
حتی آدمها..
آدمهایی که باید به من از همه نزدیک تر باشند
اونا هم غریبند..
نمی دونم چرا اینقدر نفس کشیدن برام سخت شده !!
نمی دونم چرا همه چیز رو سیاه و بی روح می بینم !!
نمی دونم چرا من اینجام !!
خدایا..
منو تنها نذار .. به من نگاه کن..
من همون عاشق همیشگیتم.. همونی که هر روز و هر شب
به یادته..
همون کسی که تو این دنیای بزرگ کسی جز تو نداره..
خدایا..
می خوام آروم بشم.. راحت بشم ..
می خوام چیزی نداشته باشم که بهش فکر کنم ..
آزاد باشم.. رها باشم..
کمکم کن.. بذار این دل من مثل قبل پاک باشه.. خالی باشه..
می خوام این قلب من فقط برای تو بزنه..
می خوام اگه فکر کنم فقط به تو فکر کنم..
دیگه از دست این قلبم هم خسته شدم ..
یه روز با منه .. یه روز علیه منه ..
خدایا ..
اصلا ولش کن .. تو که همه حرفامو می دونی
پس دیگه چیزی نمی گم..
خدایا..خدایا..
همیشه با من بمون .. همیشه کنارم باش..
ازت ممنونم که اینقدر خوبی .. و با خوبی خودت هم
بهم آرامش می دی ..
خدایا .. خدای مهربونم..
دوستت دارم... با تمام وجودم اینو میگم ..
دوستت دارم..

هر چه کنی بکن ولی از بر من سفر مکن ![]()
یا که چو می روی مرا وقت سفر خبر مکن ![]()
گر چه به غم ستاده ام نیست توان دیدنم ![]()
شعله مزن بر آتشم از بر من گذر مکن ![]()
روز جدایی ات مرا یک نگه تو می کشد ![]()
وقت وداع کردنت بر رخ من نظر مکن ![]()
دیده به در نهاده ام تا شنوم صدای تو ![]()
حلقه به در بزن مرا عاشق در به در مکن ![]()
من که ز پا نشسته ام مرغک پر شکسته ام ![]()
زود بیا که خسته ام زین همه خسته تر مکن ![]()
گر چه به دور زندگی تن به قضا نهاده ام ![]()
آتشم این قدر مزن رنجه ام این قدر مکن ![]()
یوسف عمر من بیا تنگ دلم برای تو ![]()
رنج فراق می کشد خون به دل من مکن ![]()
هر چه که ناله می کنم گوش به من نمی کنی ![]()
یا که مرا ز دل ببر یا ز برم سفر مکن ![]()
گرفتارم گرفتارم
به دست من گرفتارم
در این دنیای عاشق کش
به جرم تن گرفتارم
من از انسان سخن گفتم
من از عاشق شدن گفتم
به من رندانه خندیدند
مرا هرگز نفهمیدند
منم از دودمان عاشقان تنها به جا مانده
دلم در آرزوی کوچ و تن بین شما مانده
به من آموخت این فریادهای تلخ بی پاسخ
که هر چه در پی آنم فقط در قصه ها مانده
کنون بگذار که با تنهایی خود همنشین باشم
رها از قید این آلودگی های زمین باشم
به جرم عاشقی رویا یی ام خواندند باکم نیست
به ذات خود خیانت کرده ام گر غیر از این باشم
من از انسان سخن گفتم
من از عاشق شدن گفتم
به من رندانه خندیدند
مرا هرگز نفهمیدند
گرفتارم گرفتارم
به دست من گرفتارم
در این جمع وانفسا
میان جمعم و تنها
اردلان سرافراز ![]()
دیر زمانی است که قلبم مهمانسرای غم هاست
احساس می کنم هیچ آشنایی نیست که
غبار غم گرفته ی درد و رنج را ا ز وجودم بزداید ..
زندگیم به کویر خشکی تبدیل شده
که گلهای امیدواری و شکو فه های عشق
سر به شانه خاک می گذارند و با زندگی وداع می کنند ..
احساس می کنم که روزگار با من بیگانه و بی وفاست
و لحظه های خوش زندگی از من گریزانند ..
بارهاست که در سکوت کوچه پس کوچه های زندگی
با چشمانی به غم نشسته می گردم
ولی هیچ آشنایی را نمی یابم که بر حال غمگین من دلسوزی کند
خسته و نالانم و همه با من بیگا نه اند ..
هیچ آشنایی نیست که مرا از ظلمتکده ی تنهایی به در آورد..

حس همیشه داشتنت نه عشق و دلبستگیه
نه قصه ی گسستنه نه حرف پیوستگیه
عادت و عشق و عاطفه هر چه لغت تو عالمه
برای حس من و تو یک اسم گنگ و مبهمه
تو این روزای بی کسی اگه به دادم نرسی
یه روز میای که دیر شده نمونده از من نفسی
خواستن تو برای من فراتر از روح و تنه
راز همیشگی شدن همیشه از تو گفتنه
اگر تو مهلتم بدی مهلت مرگو نمی خوام
با تو به قصه می رسم همراه لحظه ها میام
همیشه عاجزه کلام از گفتن معنی ناب
هیچ عاشقی عاشقی رو یاد نگرفته از کتاب
تو این روزای بی کسی اگه به دادم نرسی
یه روز میای که دیر شده نمونده از من نفسی

با باد غریب جاده ها همسفرم
از راه دراز زندگی می گذرم
وقتی که حضور خوب تو حس نشود
من روح غریب جاده ام در به درم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هنوزم چشم دل دنبال فرداست
هنوزم سینه لبریز از تمناست
هنوز این جان بر لب مانده ام را
در این بی آرزویی آرزوهاست
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پا نهم پیش که نزدیک تو آیم لیکن
از تحیر نتوانم که نهم پای دگر
گیرم امروز من ماندم و فردای دگر
عاقبت از سر کوی تو برون باید رفت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ای که می گفتی عشق را درمان به هجران است
کاش می گفتی که هجران را چه درمان است
که او را چاره ای جز ماندن در این دیار نیست
ماندن و زجر کشیدن ...
هم چون مسافری غریب هستم
که در برهوتی بی آب مانده است
به این سو و آن سو می نگرم
اما چیزی جز سراب نیست ...
چگونه باید از این راه خلاصی یافت ؟!
چگونه باید از این برهوت گذشت ؟!
خدای من ..
دیگر یارای ماندنم نیست
حتی یارای رفتنم نیست
دیگر حتی یارای نفس کشیدنم نیست ...
