وقتی نیستی هر چی غصه است تو صدامه
وقتی نیستی هر چی اشکه تو چشامه
از وقتی رفتی دارم هر ثانیه از رفتنت میسوزم
کاشکی بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم
حالا عکست تنها یادگاره از تو
خاطراتت تنها باقی مونده از تو
وقتی نیستی یاد تو هر نفس آتیش میزنه به این وجودم
کاش از اول نمیدونستی من عاشق تو بودم
قلبم امشب
از دردِ غمی
به خودش می پیچد
من به دنبال کلامی در ذهن
که بگویم
چیست این غم
و نمی یابم کلامی
بارها پرسیدم از خود
شعر گفتن ها را چه سود
نه کسی می خواند
نه کسی می شنودو اگرهم که شنید
تو بدان
عمق کلامت را
نمی فهمد ...
چشمهایم خالی است
خالی از سایه سنگین نگاهی عاشق ..
دستهایم خالی است
خالی از وسعت باهم بودن ..
خالی از حجم نوازشگر عشق ..
در کنار تو پر آواز شدن
در کنار تو به تنهایی و غم خنده زدن
با تو همدم شدن
با تو همراز شدن
با تو آغاز سخن از هر چیز
با تو پایان سخن با همه چیز ..
کیست با این همه امید دراز ..
با تو بودن
با تو ماندن
آرزوی تنهای من است ...
خواهم که خاک راه شوم زیر پای تو
تا ذره ذره ام همه گیرد هوای تو
آیم چو گرد بر سر راه تو افتم
شاید که بوسه ای بربایم ز پای تو
جان در رهت فدا کنم و منتت کشم
ای صد هزار جان گرامی فدای تو
جان صد هزار کاش بود هر دمی مرا
تا جمله را نثار کنم از برای تو
خوش آندمی که سوی من آیی ز روی لطف
تو جان ز من طلب کنی و من لقای تو
یابم حیات تازه بهر جان فشاندنی
گر صد هزار بار بمیرم برای تو
تو همچو آفتابی و من همچو سایه ام
آیم به هر کجا که روی در قفای تو
هستم من از برای تو و تو برای خود
هستی تو خود برای خود و من برای تو
هر چند لطف بیش کنی تشنه تر شوم
سیراب کی شوم ز شراب لقای تو
((فیض کاشانی))




